bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو

حقوق


RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed



May 13, 2012 09:55 PM
اشارت‌های تنهایی – 12

آنکه مدام در سرم تکرار می‌کند «قدر خود را بدان»، مرا بیشتر از هر شخص دیگری شکسته است.

+11



May 10, 2012 11:46 PM
آینه‌ای در دستان من است، از تکثیرِ زن

1.
يك روزي نشسته بودم با مادرم به اتمام حجت. گفته بودم چرا وقتي مي‌بيند كسي به او خيانت كرده، بدي كرده، زخم زده، آسيب رسانده و چشم‌هايش را به اشك رسانده با اوست هنوز. چرا تمام‌ش نمي‌كند حقارت‌ را. چرا به رويش نمي‌آورد. چرا دورش نمي‌كند. چرا هولش نمي‌دهد از زندگي‌ش بيرون، توي دهنش نمي‌زند. چرا مي‌نشيند يك گوشه‌اي زخم‌ها را نگاه مي‌كند و اشك پشت اشك. من هميشه دلم براي مادرم سوخته. دلم به درد مي‌آيد براي تمام نداشتن‌هايش. براي تمام بي‌توقعي‌هايش. براي اينكه خودش نيست ديگر. براي اينكه خودش را گم كرده. براي اينكه نمي‌داند هستي‌اش را. براي زندگي سختي كه داشته. براي بغض‌هايي كه فرو مي‌خورد و نمي‌گويدش. براي دردهايي كه آوار شده است بر تن‌اش. براي نيستي‌اي كه به تن مي‌كشد. براي نيستي‌اي كه بر هستي‌اش سايه افكنده. به این‌ها که فکر می‌کنم درد است كه بر درد مي‌نشيند و اشك است كه روان مي‌شود.

2.
گاهي او را مي‌بينم در خودم. وقتي از کسی بدي دیده‌ام و از او گذشته‌ام، مادرم را مي‌بينم كه در من نشسته. نمي‌خواهد زخم را با زخمي يا كلامي جبران كند، اما نمي‌تواند فراموش كند و درد مي‌كشد. من چرا شبيه مادرم شده‌ام؟ زخم‌هایي هست در این تن كه هیچ وقت خوب نمي‌شوند. دلم نمي‌خواهد اين نداشتن‌ها را و نتوانستن‌ها را. و این خود درد دگری‌ست.



May 10, 2012 10:49 PM
جعل هویت

1.
در تاکسی نشسته‌ام، زنی درشت‌هیکل سوار می‌شود. می‌نشیند و بخشی از بدنم را هم به زیر خود می‌برد. من هر چه تلاش می‌کنم جمع‌تر بنشینم نمی‌شود. از زنِ درشت که خودش را یله داده روی صندلی و من، خواهش می‌کنم کمی برود آن‌طرف‌تر، نشنیده می‌گیرد. برایش توضیح می‌دهم بازویم ضرب دیده و اگر می‌تواند دست‌ش را از روی بازویم بردارد. حرکتی نمی‌کند، ادامه می‌دهم که با شما بودم. صدایش را بالا می‌برد و تقریبا فریاد می‌کشد: «من زنم، چه اشکالی داره حالا. اگر مرد بود،‌ اعتراض می‌کردی؟ شما همه‌تون خوش‌تون میاد مردها بمالند بهتون». شوکه می‌شوم از شنیدن جملات زن و هیچ جمله یا کلمه‌ای نمی‌یابم که پاسخ‌گوی گستاخی‌اش باشد. از ماشین پیاده می‌شوم.

2.
کلام هم تجاوز دارد. اما پاسخ‌گویی و یا واکنش من ـ شاید ـ به دلیل عرف و فرهنگ و یا مفهومی که در ذهنم شکل گرفته، به تجاوز و عامل آن متفاوت بوده. برای همین است که در مقابل عمل زن، شوکه شده‌ام. اگر او مرد بود، مدتی در ذهنم کلنجار می‌رفتم که چطور بگویم خودش را کنار بکشد. تذکرم به سه بار هم نمی‌رسید اگر دفعه‌ی اول به خود حرکتی نمی‌داد، من به سرعت گارد می‌گرفتم و حتما و بی‌شک با او مجادله می‌کردم، چه بسا که با حرکتی فیزیکی پاسخ گستاخی‌اش را می‌دادم. اما با زن، به راحتی وارد گفت‌وگو می‌شوم، به او چند بار تذکر می‌دهم و بعد از آنجایی که فکر می‌کنم او می‌تواند وضعیت زن‌ها را در این جامعه خوب درک کند، منتظر می‌مانم که او گستاخی‌اش را به تمامی بر من وارد کند بدون اینکه آمادگی پاسخ به او را داشته باشم. و بعد فکر می‌کنم چرا زن می‌تواند به راحتی جنسیت خود و دیگر زنان را زیر سوال ببرد؟ تجاوز به جنسیت و عمل تقلیل‌پذیر نیست. عمل زن، همان تکثیرِ انگل‌وارِ سرکوب است. زن، حقیقتی را واژگونه می‌کند. زن، خود را نفی می‌کند. زن، مرا تحقیر می‌کند. زن، زن را ویران می‌کند.



May 8, 2012 07:54 PM
شارشِ نوشتار

ابراهیم گلستان، نوشتار و کتاب منتشرنشده‌ای دارد که خطاب به سیمین دانشور نوشته شده. مهرنامه‌ی بیست و یکم بخش اندکی از این نوشتار را با اجازه‌ی نویسنده منتشر کرده. به گمانم اگر تنها و تنها یک دلیل وجود داشته باشد برای خرید این شماره، همین نامه‌ی گلستان است که حدود 2 صفحه هم نمی‌شود. اما متن را باید بارها خواند تا به معجزه‌ی نثر گلستان معتقد شد، تا سرشار شد از این خلقتِ متن:
«وقتی نمی‌دانی باید ببینی این ندانی را، آگاه باشی به این ندانستن. با ندانستن خو نباید کرد. وانمود به دانستن سد پیش فهم بستن هست. وانمود به دانستن، و نادانسته را درست شمردن، و نقش و زیور معلمی به خود بستن، آن هم برای دانشی که نداری، هرچند راضی‌کننده‌ی نفس و غرور خام تو باشد اما چیزی نمی‌سازد الا تباهی عمر و فساد فرصت و بیهوده کردن نفس کشیدن‌هایت.... القا اگر کنی به دیگران که می‌دانی، و ادعا کنی که داری به آن‌ها می‌آموزی، این دیگر به خود فریب دادن نیست، این خیانت است به آن دیگرانِ دست و پا بسته. ارشاد بی‌آنکه خود را به رشد رسانی؟ مرشد بودن جداست با مرید جمع آوردن. کوشش برای فهم هم فرق دارد با ناخن زدن به آنچه که به شکل تصادفی به گوشت آمده باشد».



May 6, 2012 08:34 PM
چیزهایی هست که نباید بدانی

نگاهی به فیلم «چیزهایی هست که نمی‌دانی» در ماه‌نامه‌ی تجربه‌، اردیبهشت 91، شماره 11

things-you-dont-know.jpg

صدای گوش‌خراشِ مته‌ای که آسفالت را سوراخ می‌کند، مدخلِ ورود به شهر است. صدایی محصول مدرنیته که علی را از خواب بیدار کرده و چشمان‌ش را بر حجم عظیمی از تلاطم‌های شهری می‌گشاید. صدایی آزاردهنده که راوی کلان‌شهر و مردمانش می‌شود و با تصاویری چون نزاع و کتک‌کاری و ویراژ موتورسوار ادامه می‌یابد. شهر در همین نماهای نخست، روی خوشی به مخاطب نشان نمی‌دهد. آنچه که کالبد شهر را ساخته، تنشی است که به جامعه نیز منتقل می‌شود.
کلان‌شهر منتظر اتفاقی مهیب ‌است. زلزله، هولی که بر زندگی مردم سایه افکنده، اما گویی این هول فقط نصیبِ آرزو، همان زنِ حامله، شده است. آرزو، خود را به دل شهر زده و از خانه و هتل و هرآنچه که محل آسایش است، می‌گریزد و پناهنده‌ی پارکی جنگلی می‌شود. آرزویِ هراسان، همان آرزو و رویای مردمی‌ست که باردار است و ثمره‌اش ـ نوزادش ـ روی آرامش را نخواهد دید، آرزویی که وقوعش با دردسر مواجه می‌شود، آرزویی که از مامن اطمینان آدم‌ها و هرآنچه که محصول شهر و مدرنیته است، فرار می‌کند تا خود را به طبیعت برساند.
خبرِ احتمال وقوع زلزله در شهر پخش شده، اما همه چیز عادی به نظر می‌رسد. هر کسی به کار خود مشغول است و خبر را با پوزخندی تمسخرآمیز به کناری می‌نهد. این بی‌تفاوتی در مقابل واقعه‌ای که می‌تواند تمام شهر و انسان‌هایش را ببلعد، ویژگی جامعه‌ی شهری مدرن است و بدون آن زندگی ادامه پیدا نخواهد کرد. به همین دلیل است که جامعه می‌تواند هیاهو و پلیدی را ببیند و از کنار آن گذر کند. انسان شهری وضعیت شلوغ و درهم شهر را پذیرفته ‌است، پس ناهنجاری‌ها را هم به هنجار تعبیر می‌کند و تعقیب و گریز و دشمنی و مجادله در کلان‌شهر، بخشی از زندگیِ پذیرفته‌ی جامعه می‌شود. شلوغی شهر از هیجان و زندگی خالی‌ست و سیاهی‌ها و ناامنی‌های آن در شب خود را نمایان می‌کند. زیرا تاریکی می‌تواند واقعیتِ توحش را عریان‌تر به نمایش بگذارد. شهر در شب، تبدیل به فضای مخوفی می‌شود تا تاریکی و تیرگی کلان‌شهر و واقعیت جامعه را عیان کند. ناامنی در شهر موج می‌زند و تباهی در خانه‌ها به دنبال قربانی می‌گردد. نمونه‌ی آن‌ها، ماشینِ به ظاهر خرابی که کنار جاده متوقف شده تا از ترحم و انسانیت سوءاستفاده کند و یا فردی که برای یافتن مواد، دربه‌در خانه‌ها می‌شود.
علی، تحصیل‌کرده‌ی عزلت‌نشینی که پیشه‌ی رانندگی اختیار کرده، نماینده‌ی جامعه‌ی بحران‌زده است. او، همان کسی است که زمانی می‌خواسته دنیا را تغییر دهد و بعد راه خموشی را در پی گرفته. زمانی نقشه‌ی زندگی‌اش را برای دگرگونی دنیا طراحی کرده، اما بعد همه چیز برایش رنگ می‌بازد، روزه‌ی سکوت می‌گیرد و به غار تنهایی‌اش پناهنده می‌شود؛ «یه روز می‌خواستی جهان رو زیر و رو کنی. حالا رفتی تو غارِت، از اون تو، فقط نگاه می‌کنی. اگه می‌تونستی نگاه هم نمی‌کردی. روت می‌شد یه تیکه کاغذ گنده هم می‌ذاشتی اینجا (اشاره به داشبورد) می‌نوشتی: «به من مربوط نیست». او بخشی از بی‌تفاوتی‌های شهر شده و بر هر آنچه که می‌بیند، چشم می‌بندد و می‌گذرد. فلسفه‌ی زندگی‌اش جمله‌ای‌ست که زمانی به شوخی میان دوستانش رد و بدل می‌شد: «رهاش کن بره، رئیس». شهر و مردمانش برای علی همچون اشباحی سرگردان‌اند و خود نیز بخشی از این سرگردانی شده است. او حیران است، حیرانِ زندگی‌ای که نمی‌شناسد. برای همین هم وقتی روبه‌روی سیما می‌نشیند و می‌خواهد به رفتن و ماندنش فکر کند،‌ به سکوت و نگاهی بسنده می‌کند. و وقتی خانم دکتر به سکوت او اعتراض می‌کند، می‌گوید: «نمی‌دونم چی بگم. هیچ‌وقت نمی‌دونم چی باید بگم».
شاید همین حیرانی او را به پرسه‌زنی در شهر وادار می‌کند: «بازی می‌کنیم دیگه. توی غار، آدم حوصله‌اش سر می‌ره». راننده می‌شود تا نوع دیگری از زندگی را امتحان کند. همچون انسانی که در تلاطم کلانشهر گرفتار شده و می‌داند هیچ چیز در جهان مدرن ثباتی ندارد. گویی با همان صدایِ مدرنیته، از خوابی عمیق بیدار می‌شود و چشمانش را بر کلان‌شهر می‌گشاید. راننده می‌شود چون می‌خواهد بی‌تفاوتی را پس زند. راننده‌ی آژانسی که به پرسه‌زنی در شهر روی می‌آورد و به نمادی از حركت اجتماعي تبدیل می‌شود. با این‌همه می‌کوشد تا آزادی و آگاهی‌ش را روی پا نگه دارد و هم‌چنان همان فاصله را و همان غریبگی را حفظ کند. او همان بیگانه یا غریبه‌‌ی زیملی می‌شود که در کلان‌شهر سکنی گزیده و با مردمان شهری زندگی می‌کند اما از شهری‌ها هم جدا شده و فاصله گرفته. انسانی که در عین نزدیکی به آدم‌ها از آن‌ها دور است، در آستانه ایستاده و به اتفاق‌های پیرامونش همانند یک تماشاچی می‌نگرد. یک بیگانه، که هم هست و هم نیست. غریبه‌ای که دیگر سکونت و توقف را برنمی‌تابد و خانه‌اش، غارش، ماهیت دیگری می‌یابد، هم مامن آسایش و آرامش می‌شود و هم نماد جدایی و کَنده شدن. خانه‌ی او، یک نمای ثابت دارد: دیوارهایی به رنگ بنفش یاسی ـ نمادی از آرامش، نم‌دار و طبله کرده ـ نمادی از بی‌تفاوتی، میزی با دو صندلی که صندلی دیگر هیچ‌وقت پر نمی‌شود، آینه‌ای که تنها تصویر منعکس شده در آن دیوار روبه‌روست، پنجره‌ای که به طبیعتی زیبا باز می‌شود، بالکنی که برای رفت و آمد گربه باز شده است و تلفنی که زنگ نمی‌خورد. زندگیِ علی، در همین اجزا خلاصه شده است، و به عنوان مثال نشانی از اتاق خواب یا تخت خواب نیست. گویی او همیشه بیدار است، او یک پرسه‌زنِ بی‌خواب است. ماشین اگرچه او را به درون جامعه می‌کشاند ـ فرار از غار تنهایی ـ با این‌حال مظهر گریز از جامعه نیز هست ـ ثبات غریبگی. ماشین، برای علی مصونیتی ایجاد می‌کند تا بتواند آزادانه و با حفظ فردیت‌ش وارد جامعه شود، ‌یک واسطه غيرشخصي که منجر به تعامل و گرفتن اطلاعات می‌شود. او، غریبه‌ای‌ست که از گمنامی و ناشناختگی در ماشین استفاده می‌کند و با قدرتی که یافته، به تنهایی در شهر پرسه می‌زند.
علی در ارتباط با جامعه قرار می‌گیرد تا شهر بحران‌زده را بنگرد، زیرا غریبه با حمل وضعیت بی‌طرفی‌اش بهتر می‌تواند واقعیت را نشان دهد. کلان‌شهر نه نشان از خیابان‌های پر از رنگ و زندگی زیبا دارد و نه نشان از مردمانی آسوده‌خیال و خوشبخت. تهران مامن ناامنیِ انسان‌های مچاله شده در خیابان‌های نیمه تاریک و پر از خطر است. نمود آن روشنفکری است که از مواجهه با انسان شهری می‌ترسد و در بستر تنهایی‌اش با کابوس و وحشت مواجه می‌شود: «اصلا فکر بیرون اومدن از خونه رو که می‌کنم، حس می‌کنم یه چیزی، مثلا یه چیزی شبیه کُره این‌جاها تشکیل می‌شه، یه جوریه که توش انگار یه مایعی هست؛ شبیه جیوه، یه کمی پررنگ‌تر اما یه کمی هم رقیق‌تر. از خونه که می‌خوام بیام بیرون، این مایع یه جور وحشتناکی شروع می‌کنه به تکون خوردن، بالا پایین رفتن، موج برداشتن. من اسمش رو گذاشتم «گدازه‌ی اضطراب». بعد پام رو که از خونه می‌ذارم بیرون، حس می‌کنم این مایع شروع می‌کنه به نشت کردن. آروم‌آروم می‌آد بالا، تا اینجاها، بعد قلبم شروع می‌کنه تاپ‌تاپ زدن». مترجمی که گرفتار تنهایی شده و ترس‌اش را هم از همسرش پنهان می‌کند: «برای این که زنم نبینه، رفتم توی حموم، در رو قفل کردم، زانو زدم، گفتم خدایا، آخه که چی؟ معنی‌اش چیه این همه فلاکت که ما اسمش رو گذاشتیم زندگی؟ این معجزه که همه می‌گن، الان موقعه‌شه دیگه». مترجم، همان غریبه‌ی فروم است، آنکه آغوش شهر برای او گشوده شده، اما با خودش، ‌هم‌نوعانش و طبیعت‌ش بیگانه است. گفته‌های مترجم، نمونه‌ای از روابط انسان کلان‌شهری را نشان می‌دهد که فروم از آن به رابطه‌ی میان آدمک‌های مصنوعیِ از خودبیگانه نام می‌برد. آن‌ها که تلاش می‌کنند تا جای ممکن به دیگران نزدیک شوند، اما باز هم تنها و دورند و از غلبه بر حس تنهایی‌شان عاجز، به همین دلیل احساس ناامنی و گناه می‌کنند.
پرسه‌زن بخشی از واقعیت‌های کلان‌شهری‌ را می‌بیند که فقط از دور زیباست، پس با لیلی و سیما از شهر فاصله می‌گیرند و در ارتفاعی متصل، به شهر می‌نگرند. شهری درخشنده و چشم‌نواز که درونش، ماهیتی جز خیابان‌هایی ناامن، خانه‌هایی مخوف و رفتارهایی دیوانه‌وار ندارد. انسان‌های مدرنِ شهری غریبه می‌مانند، تا بتواند به حیات خود در کلان‌شهر ادامه دهند. انسان‌هایی که از هم دورند و به هم نزدیک‌اند، همدیگر را می‌شناسند و نمی‌شناسند و ناشناس می‌مانند تا بتوانند به ادامه‌ی رابطه فکر کنند. آن‌چه که علی را به دنبال خانم دکتر می‌کشاند بیگانگی‌ِ غیرمنتظره‌‌‌ی اوست، همان چیزهایی‌ست که نمی‌داند.



May 4, 2012 03:01 PM
از دست‌ها-5


و دست،
خود،
چشمی دگر است.

+1
+2
+3
+4



April 30, 2012 09:41 PM
قهوه‌هایِ سکوت – 2

کیهان را می‌گیرم در دست‌هایم، کیهانی که برگه‌هایش هم‌قدِ منِ ریزجثه است. می‌خوانم تا پشت کلماتی که در صفحاتش ریخته شده را، دریابم. تو به من اخم می‌کنی، که این برای بزرگترهاست و فقط باید کیهان بچه‌ها بخوانم. کیهان بچه‌ها را یک دور دیگر می‌خوانم و منتظر می‌مانم تا از خانه بیرون بروی. می‌روی و منِ حریص کلمات باز چنگ می‌زنم به همان روزنامه‌ی بزرگ با برگه‌های زردرنگ‌ش. ورق می‌زنم تا برسم به صفحه‌های ترحیم، تا یکی یکی اسم‌ها را بخوانم، عکس‌ها را ببینم و قطعات زندگیِ مُردگان را کنار هم بچینم. فرو بروم در دنیای خاکستری و تیره‌ی‌شان. کلمات را بارور کنم از مرگ و داستان بسازم از عکس‌ها. فرزندی ببینم که برای پدرش می‌گرید، مادری که ضجه می‌زند و پدری که از بغضِ پنهان‌ در گلویش خفه می‌شود. بعد بنشینم برای‌شان اشک بریزم. تو به من تشر می‌زنی نخوانم این‌ها را. دستم را محکم می‌کشی و می‌بری‌ام به اتاقی دیگر. قلم را می‌زنی در دوات. برایم سرمشق می‌گیری تا سرگرم شوم، می‌نویسی «ادب آداب دارد». دلم می‌سوزد برای مرکب‌هایم که باید همیشه برای این سه کلمه تمام شود. خسته شده‌ام از ادب، خسته شده‌ام از آدابی که سیاه است همیشه.


کافه اخرا. یازدهمِ بارانی اردیبهشت

+ 1



April 27, 2012 04:47 PM
...

خیره شده‌ام به زیبایی چشمانی که تازه کشف شده، که باید به تصویر درمی‌آمد و درنیامد. چشمان تو عیاری می‌کرد و چشمان من به راهی می‌اندیشید که رفتن داشت. و چشمانم را می‌برم به تصویری دیگر. که نگاه نکنم به چشمانت. فریاد بود که از چشمانم بیرون می‌ریخت و تو نمی‌شنیدی‌شان. شهر، با باران خاطره‌بازی می‌کرد و تو با خاطراتی که من نداشت. عصرِ روز سی و هفتم، اشتیاقی بود که مرا می‌برد به عطری که تو داشت. و من هیچ معنایی نداشت.



April 27, 2012 03:35 PM
رفیق

روزی کسی از من پرسیده بود در زندگی‌ات رفیقی داری که دلت به حضورش گرم باشد؟ و من به سرعت میانِ این همه آدم اطرافم جست‌وجو کرده بودم تا بدانم دوستانِ جانم کدام‌هایند. از همان‌ها که به قول دوستی، در وقت هجوم بربرها کنارت باشند. و بعد، با اطمینانی دل‌گرم‌کننده جواب داده بودم که دارم. کسی که در روزهای خوبِ زندگی به فکرم بود و در روزهایِ بد، کنارم. که او تنها رفیقی بود که در آن روزهای عذاب‌آورِ مرگ مریم، وقتی داشتم در نیستی غرق می‌شدم و بی‌خیال درس و دانشگاه و زندگی‌ شده بودم، ماند. تنها دستی بود روی شانه‌ام، تنها مهر بود و تنها کلامی بود که وادارم کرد به ادامه‌ی راه. می‌دانم اگر هیچ‌کسی نباشد و نماند، «سین» همیشه هست. بودنی که همیشه، بی‌منت بوده. تنها اگر به کلامی کوتاه بسنده کند، حضورش قوتِ زندگی‌ام است، خوشبختیِ بزرگ زندگی‌ام است.
«سینِ» شاعر، رفیق، تو را ارجاع می‌دهم به شعری که برای من گفته بودی*، تا بدانی، سبزی‌ای اگر هست، از زیباییِ حضور توست.


*«زیبایی‌ات را
با پاییز در میان نخواهم گذاشت.
تو،
رمز ماندگار فصل‌هایی بانو.
به من نگاه کن که چه سبزم»



April 25, 2012 10:37 PM
تن، هم‌چون اشتیاق

بارت در سخن عاشق‌ش تعبیری از تن معشوق دارد: «هر اندیشه‌ای، هر احساسی، هر علاقه‌ای که عاشق دارد از تن معشوق برمی‌خیزد*». اما آیا آرزوی آغوش دیگری، تنها خواستِ تنِ اوست؟
آغوش دیگری، فرای تن و جسمْ یک هستی ثانویه دارد: تمایل به حضور دیگری، ماندن و بودنش. حضوری متمایز از آنچه که در جسم عیان می‌شود: نیاز به هستی او. نیازی که خود را در تن دیگری نمایان می‌کند، نوعی لغزش زبان است برای اثبات ناتوانی‌ خود. نشانه‌ای از شوقِ عاشقانه که در آغوش دیگری به فهم درمی‌آید و تجسم این اشتیاق، از عینیت‌اش و تصویرش – تن - جداناشدنی است. خواست آغوش دیگری، اثبات تمایزی است میان هستی او و دیگران. آغوش، تجسمِ دلتنگی‌ست. آغوش، سایه‌ای‌ست از معشوق. آغوش، لذتِ فهمِ دیگری‌ست.


* ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشر مرکز.



April 20, 2012 04:28 PM
تن هم‌چون ننگ

شبی در حال برگشتن به خانه، در تاریک و روشنی خیابان دو پسر را می‌بینم همراه با دختری؛ دختری روسپی‌. جوانک‌ها کمی هم مست هستند و دختر را با حرکاتی زشت آزار می‌دهند برای سرگرمی و بعد بلند می‌خندند. دختر هر بار به آرامی، دست آن‌ها را پس می‌زند و سکوت می‌کند. دیگر چشم‌ام دو پسر را نمی‌بیند، گویی جمعیتی جمع شده‌اند، و یک جذامی را با پرتاب سنگ‌های پی‌درپی می‌آزارند (آیا این همان جمعیتی نیست که صبح زود به نیت تماشای صحنه‌ی اعدام از خواب بیدار می‌شوند؟). اما دختر، جذامی نیست. او یک انسان است که تن می‌فروشد و مگر با آدم‌های دیگر که وقت، فکر و خلاقیت‌شان را می‌فروشند چه تفاوتی دارد؟ پس دختر، چرا باید اجازه دهد همچون یک بیمار روانی با او رفتار شود (یا اصلا مگر با بیمار روانی هم اینطور می‌شود رفتار کرد؟). چرا در مقابل آن رفتارهای غیرانسانی سکوت می‌کند، فرو می‌ریزد و دم نمی‌زند؟ آیا او خود را مطرود یا مغضوب می‌داند؟ آیا او داغِ ننگ جامعه را پذیرفته؟



April 20, 2012 02:34 PM
اردی‌بهشت

عطر،
عاشقی،
شیراز.



April 16, 2012 10:06 PM
اشارت‌های تنهایی – 11

در قضاوت کردن چیزی از قضاوت شدن هست.

«یدالله رویایی. از سکوی سرخ»



April 11, 2012 03:15 PM
قهوه‌هایِ سکوت – 1

باریکه‌ی نور خورشید، نشسته بر روی میزی. میز گرمای مطبوعی یافته، لبخند می‌زند. می‌نشینم پشت همان میز. دستم را می‌گذارم روی ذره‌های نور تا با هم بخندند. صندلی روبه‌رو خالی‌ست. کافه‌چی سمت دیگری نشسته، تایپ می‌کند و اسپیس می‌زند. یک‌باره دیپورتیشن خودنمایی می‌کند، نت‌هایش در هوا پخش می‌شود. کافه‌چی اسپیس می‌زند. فاصله می‌افتد میان میزها و صندلی‌ها. آدم‌ها از هم دور می‌شوند. کافه‌چی اسپیس می‌زند. آدم‌ها، تبعید می‌شوند، اخراج می‌شوند، هجرت می‌کنند. اسپیس می‌زند. کلمات سرگردان می‌شوند. اسپیس می‌زند. نورِ باریکِ روی میز، بوی ماندگی می‌گیرد. پنجره خمیازه می‌کشد. صندلیِ روبه‌رو مات می‌شود. ذره‌های نور دستم را می‌سوزاند. اسپیس می‌زند و کافه در انبوهی از هیچ فرو می‌رود.

کافه نارون. دم‌دمایِ غروبی از فروردینِ معصوم



April 10, 2012 11:06 PM
دنیای نام‌ها ـ 8

«او»یی بود، آبی و سرد. آبی و زیبا. آبی و مغرور و بلندبالا. عاشق شد، آبی‌ش رنگ بیشتری گرفت. دل به معشوق سپرد، به بهایِ فراموشیِ الف‌ش، غرورش. دلربایی‌ها بود از معشوق. «و» مانده بود و درد انتظار، پس کوچک شد، ضمه شد. ضمه روی «سین»، سُر خورد. سرش به شوقِ «ر» رفت. دلش آرام گرفت، «ساکن» شد. لبخندِ سکون‌ش را به «میم» بخشید، کسره شد، به وصالِ «ه» رسید و ناپیدا شد: «سُرمه».


+ 7



April 10, 2012 12:51 AM
.

یک وقتی هست می‌نشینی به تجربه‌ات در سال‌های گذشته فکر می‌کنی، به رشته‌ای که خوانده‌ای و بسیار هم دوستش داشته‌ای، اما یک‌جایی از زندگی‌ات حاضر شده‌ای ریسک کنی و زمینه‌ی کاری‌ات را تغییر دهی. و فکر می‌کنی آیا نباید ریسک می‌کردم؟ آیا این تغییر اشتباه بود؟ تا اینجا هیچ اشتباهی رخ نداده، سختی‌ها و دُرُشتی‌ها هم قابل تحمل‌اند، اما ناگهان چیزی درست همین‌جا اتفاق می‌افتد، وقتی به کسی اینطور معرفی و تفهیم شوی: «طرف توی باغ نیست». اینجا نقطه‌ی آخر است: تمام دانش و تجربه‌ات بر باد رفته و تمام تو خُرد شده. تا کجا و تا کِی می‌توانی این نگاه‌های حقارت‌بار را تحمل کنی؟ حتما راهی برای خلاصی وجود دارد.



April 6, 2012 01:29 PM
اوتوپرتره‌ی بنیادگرایی

نمونه‌ای از نمایشِ بنیادگرایی (نمایش به معنای دُبوری‌اش: جهان‌بینی‌ای که عینیت یافته) در خیابان پاکستان تهران اتفاق می‌افتد. در آنجا می‌توان به خوبی شاهد اذهان و نگرش‌هایی بود که ترجمان مادی یافته و به عینیت درآمده است. آرایه‌ی اصلی نمایش، سفارت افعانستان است و جمعیت عظیمی از افغان‌هایی که با لباس‌هایی متفاوت ـ و خاص کشورشان ـ با بچه‌های متعدد صف بسته‌اند، اما نوبت را هم رعایت نمی‌کنند و از هم جلو می‌زنند. صفی انباشته به شکل‌های نامنظم و مختلف، ایستاده، نشسته بر لب جوی آب، کنار خیابان، بچه‌هایی آویزان از در و دیوار و یا در وسط خیابان که راه ماشین‌ها را هم سد کرده‌اند، جمعیتی که با پلیسی باتوم به دست کنترل می‌شوند.
این صف، ظاهر نمایش است. اما کدام سفارت است که مردمانش را اینطور دون و خفیف نشان دهد، کنترل کند و به امورات‌شان برسد؟ سفارتِ ملتی که قانون را نشناسد و سعی در به هم ریختن نظم داشته باشد: ملتی که اجازه می‌دهد با پلیس و زور و خشونت کنترل شود. و کدام کشور میزبان است که مهمان‌نوازی را به خشونت ـ پلیس باتوم به دست ـ تبدیل کند؟ صفِ افغان‌ها، نمایش قدرت است، قدرتی سلسله‌مراتبی که هر سخنی غیر از خود را طرد می‌کند.
صفی این‌چُنین، حکایت از تعصبات کور قومی و قبیله‌ای و کینه‌توزانه دارد که اتفاقا این‌بار از آستین هر دو کشور بیرون زده است. کشوری که خود و مردمانش را با این نمایشِ دون به حاشیه می‌راند و خوار می‌کند، نه تنها نمی‌تواند نگرش‌های مسموم کشور میزبان را غسل تعمید دهد، بلکه خود نیز با آن همراهی می‌کند و هیبت ملت‌ش را به منجلاب می‌کشاند. بیننده‌ی نمایش چه ذهنیتی می‌یابد: آیا این سفارت هم محصولِ مردم و ملتی نیست که بنیادگرایی در آن ریشه دوانده بود؟ طالبانیسم هنوز حضور دارد؟
و میزبانی که به ظاهر هویت همسایه‌اش را به رسمیت می‌شناسد اما هنوز در پس‌زمینه‌ی ذهن‌ش به رفتارهایی بیمارگونه متوسل می‌شود. تعامل را کنار می‌نهد و در اذهان ملت‌ش نفرت از دیگری و ستیزه‌جویی را ترویج می‌دهد. کشوری که خشونت را بهتر از دیالوگ و گفت‌وگو می‌داند. آیا بنیادگرایی در اینجا نیز حضور ندارد؟ آیا این کشور نیز از طالبانیسمِ خاص خودش رنج نمی‌برد؟


پ.ن. کامو نامه‌ای دارد به دوستی که در جنگ روزگار می‌گذراند:
«جنگ لِه‌ات کرده است و می‌خواهی بمیری اما آنچه نمی‌توانی تحمل کنی این حماقت عمومی و این عطش جوانانه برای خونریزی و این ساده‌لوحی جنایتکارانه است که باور دارند مشکلات بشری را می‌توان با خون حل کرد. نامه‌ات را می‌خوانم و درکت می‌کنم و آنچه واضح‌تر از همه درک می‌کنم این تضاد میان پذیرش سهل مرگ خودت و بیزاری‌ات از مرگ دیگران است. این نکته ارزش شخصی را نشان می‌دهد که می‌توان با او سخن گفت».



April 5, 2012 09:47 PM
زیبایی

وقت‌هايي هست که بايد بگذاری این موسیقی با صدای بلند در خانه پخش شود، عود روشن کنی و بعد بنشینی با غيابِ دیگری حرف بزنی.



April 3, 2012 11:28 PM
...

چه می‌شد اگر بودی،
دیریابِ زود رفتن‌ها.



April 1, 2012 09:32 PM
بدلِ بی‌بدیل

در روزگاری زندگی می‌کنیم که اغلب اطرافیان‌مان، خاطرات‌شان را با این کلمات آغاز می‌کنند: «وقتی انفرادی بودم..»، یا «وقتی زندان بودم...». بازنماییِ آگاهانه‌ی سلطه‌ای که زاد و ولد می‌کند و خصوصیات‌ش را در ما به ارث می‌گذارد.