bahar.mohamadi@gmail.com


پيوندها


بایگانی


جستجو

آگهی

NOTHING

حقوق


RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed



July 28, 2010 02:46 PM
خوش‏خیم

کتاب‏هایم را بو می‏کنم که مبادا بوی بیمارستان گرفته باشند. حالا باز می‏توانیم به خنده‏هایمان ادامه دهیم.
این اشک‏ها هم نه وقت شادی‏شان معلوم است و نه غم‏شان، می‏بارند مدام.



July 24, 2010 08:57 PM
.

بعضی وقت‏ها
تنها راز میان من و
تمام روزهای بی‏پایان زندگی
فقط همین کلمات از کف رفته‏اند
.
.
.
رازی میان تو و
همین روزهای ناممکن بی‏انتها.

«چارلز بوکوفسکی. آن سوی پنجره، سه پرنده کوچک. ابتکار نو»



July 21, 2010 01:44 PM
کارگردی

اینجوری می‏شود که آدمی در اینجا بخواهد زمینه کاری‏اش را عوض کند _ مثلا دیگر در هیچ روزنامه و مجله‏ای کار نکند و عطای روزنامه‏نگاری را به لقایش ببخشد؛ بعد 4-3 ماه بیکار بماند و تصمیم بگیرد برای اعتراض هم که شده برود توی کافه کار کند. شاید یک روز که در کافه نشسته بودید، آدمی بیاید سفارش‏هایتان را تحویل بگیرد که مثلا فوق لیسانس است، دی‏جِی ِ خوبی از آب درآمده و از قضا به ارتباطات و جامعه‏شناسی و فلسفه و عکاسی هم علاقه زیادی دارد.



July 18, 2010 09:53 AM
...

سفر با یبوست چه رابطه‏ای دارد؟



July 5, 2010 06:28 PM
احتمالا گم شده‏ام*

خوب که گوش کنی، از میان تمام جمله‏ها و کلمات‏اش این موسیقی می‎زند بیرون. وقتی می‏خواهد تغییر کند، وقتی به تردیدهای چند ساله‏اش پشت می‏کند، پرونده را از دکتر روانشناس کِش می‏رود، به منصور می‏گوید دست از سرش بردارد، تنهایی سوار آسانسور می‏شود، می‏رود پیِ گندم. وقتی توی دلش تکرار می‏کند: «تغییر می‏دهم، تغییر می‏دهم، حتا اگر این تغییر هم تقدیر باشد»، این نت‏ها می‏ریزد توی دنیایش.

* احتمالا گم شده‏ام، سارا سالار. نشر چشمه



July 3, 2010 09:54 PM
باز هم حذف

ساده‏تر از جهنمِ چهار سال پیش بود؛ آرژانتین رسما خراب کرد و حسرت قهرمانی‏‏اش را بر دل‏مان گذاشت.



June 27, 2010 09:48 PM
کتاب‏خوانی

داستان‏های کتاب «آن‏جا که پنچرگیری‏ها تمام می‏شوند*» را یکی‏یکی می‏خوانم و جلو می‏روم. کتاب مرگ دارد، گم شدن دارد، هول دارد با کلی سوراخ سنبه که از توی آن‏ها یک چیزهایی می‏زند بیرون، یک چیزهایی که بدجوری بوی مرگ می‏دهد. داستان‏ها را یکی‏یکی می‏خوانم و جلو می‏روم، خودم را جمع و جور می‏کنم از این همه هولی که به خواننده می‏دهد. به داستان «قمر گمنام نپتون» که می‏رسم دچار تهوع بدی می‏شوم. فضای داستان بدجوری کدر است، اعدام دارد، رخوت، با یک بوی نم‏دار که هوای تازه را از آدم می‏گیرد، بوی ماندگی و هوای سنگینی که صاف می‏افتد روی سینه‏ات و می‏فشاردش.

* آن‏جا که پنچرگیری‏ها تمام می‏شوند. حامد حبیبی. نشر ققنوس



June 25, 2010 10:47 PM
...

آن اوایل، هر روز می‏رفتم جلوی آینه، تا جای زخم‏های روی کمرم را ببینم و حرص بخورم که این زخم‏ها که شبیه دو هلال پررنگ و بزرگ کنار هم جا خوش کرده‏اند کِی کم‏رنگ می‏شوند، که نکند جایش بماند برای همیشه. روزهای بعدش که دیگر لازم به پانسمان نبود، جای زخم‏ها خنده می‏آورد روی لب‏هایم، یاد خل‏خلی‏هایت می‏افتادم که شوخی شوخی هل‏ام دادی، افتادم روی میز فلزی که نفس‏ام را بند آورد و دیگر نفهمیدم چه شد. گریه‏ام را فرو می‏خوردم تا تو ناراحت نباشی از شوخی‏ات، که اشک‏هایت را نبینم، کمرم را با درد صاف نگه می‏داشتم تا فکر کنی مهره‏های کمرم سالم‏اند. حالا جای این زخم‏های کم‏رنگ، اشک‏هایم را روان می‏کند مدام. منتظرم بیایی باز با هم بخندیم، تا مثل همیشه خاله‏ام باشی، مادرم، خواهرم، دوست‏ام. جای تو که روی تخت بیمارستان نیست، که هر روز خنده‏هایت زردتر شود، که هر روز هوای آنجا رنجورترت کند. آن تومور لعنتی توی سرت چه می‏کند که دیگر نه خوب می‏توانی بشنوی و نه خوب ببینی. روزهاست که خوراکم شده اشک‏های بی‏امان، تنهایی. ببین دارم «شوق یوسف» گوش می‏دهم؛ کِی می‏آیی تا با هم بشنویم و بگرییم و بخندیم تا مرز جنون؟



June 19, 2010 11:54 PM
سکوتِ نگاه

بارها شده بیایم اینجا کلماتی پشت هم ردیف کنم، تا حسرت فریادهای خاموش، راه گلویم را نبندد. اما نشده، منتشرشان نکردم، جایی پنهان‏شان کردم تا این روزگار که گذشت مرورشان کنم. بارها شده که بنویسم و بعد جمله‏ها را سر به نیست کنم. این سکوت زیاد اینجا و خیلی خانه‏های مجازی دیگر معنی دارد، حرف دارد. اجبار است که کلمه‏ها را زندانی کرده و نگاه‏هایی که ناپیداست. راست می‏گفت:
«اين روزها حرف‏هاي بسياري براي «گفتن و نوشتن» و بيش از آن‏ها، براي «نگفتن و در صفحه دل نهفتن» وجود دارد. گفت وگوي پررمز و راز «نگاه‏ها» غوغايي به پا كرده است. پيش از اين هيچ‏گاه شاهد چنين «غوغاي نگاه» در جامعه ايران نبوده‏ايم. چه مي‏شود كرد؟ انگار هر روز كه مي‏گذرد، فهرست «حسرت‏هاي به دل مانده» و «آرزوهاي برباد رفته» ما قد مي‏كشد، قامت اميدمان پشت يك ديوار بلند، هر روز بلندتر از ديروز، گم مي‏شود! آيا كم‏كم داريم به اين وضع عادت مي‏كنيم؟»
احمد پورنجاتي. نگاه روز روزنامه اعتمادملی. مرداد 1388



June 11, 2010 01:48 PM
این روزهای جام جهانی مگر می‏شود درس خواند؟

همچون جام گذشته، طرفدار آرژانتین‏‏ام!



May 31, 2010 09:32 AM
کلاسیک‏ها و زمانه‏شان

کلاسیک‏ها در تاریک‏ترین و خون‏بارترین دوران‏ها می‏زیستند.
هم آنان سرخوش‏ترین و اعتماد[بر]انگیزترین آدمیان نیز بودند.

فیل. داستانک‏های فلسفی برتولت برشت. ترجمه علی عبداللهی. نشر مشکی



May 25, 2010 03:10 PM
دیوارنویسی

روی در دستشویی‏ها و توالت‏های دانشکده‏مان پر از جملات و کلمات زشت و رکیک شده، به ندرت بتوان دستشویی‏ای پیدا کرد که از این کلمات در امان مانده باشد. کلماتی که آدم را منزجر می‏کند. پیش‏تر در اوایل دوران ابتدایی بود که این در و دیوارنویسی‏ها را در دستشویی می‏دیدم و چند باری هم در توالت‏های بین راهیِ میانِ شهرها. آن موقع زیاد معنی‏شان را نمی‏دانستم و زیاد هم کنجکاوی نمی‏کردم. حالا تعجب‏آور است که در بهترین دانشگاه ایران، افرادی با این طبقه فرهنگی پیدا شوند و چنین حرکات سخیفی را انجام دهند.

پ.ن. در وبگردی‏هایم به وبلاگی از بچه‏های دانشکده رسیده‏ام که این‏چنین راه نقادی را پیش گرفته‏اند. مطالب‏شان را می‏خوانم و نمی‏دانم باید گریه کنم یا که بخندم.



May 17, 2010 06:38 PM
خودبزرگ‌بینی

توی شلوغی راهروهای نمایشگاه کتاب، مجبورم آهسته راه بروم. دو پسر جلویم هستند و گفت‌وگو می‌کنند. یکی‌شان با حرارت زیاد دارد برای دوستش تعریف می‌کند که: «کتابِ ... رو من بهش معرفی کردما. اون وقت چند روز پیش دیدم توی دانشگاه داره جلوی بچه‌ها «کباده» می‌کشه که من کتابِ ... رو خوندم. هر کی می‌خواد بگه بهش بدم». بعد ادامه می‌دهد که حالا خوبه بیشتر کتابایی که خونده من بهش معرفی کردم. تا به حال عبارت کباده کشیدن را برای اینطور کارها نشنیده بودم. فکر کردم که خب حتما این کتاب‌ها را هم کسی دیگر به تو معرفی کرده. یا مستقیم و غیرمستقیم از جایی شنیده‌ای یا خوانده‌ای. چرا اینطور باید طرف را کوچک کرد؟ که خود را بالاتر ببریم؟ بعد دیدم ما زیاد در جامعه‌مان از این حرف‌ها می‌زنیم: «من براش کار پیدا کردم، حالا ببین بهمون محل هم نمی‌ذاره. من کمکش کردم، اگه من نبودم معلوم نبود الان چه اوضاعی داشت. اگه من تو رو معرفی نکرده بودم بهت کار نمی‌دادن. اینو من کشف کردم. من اینو به اینجا رسوندم. وقتی اومد اینجا هیچی بلد نبود، من همه رو یادش دادم».



May 13, 2010 09:49 PM
.

آفتاب از روبه‌رو می‌تابد و کمی مایل. آزاردهنده و شدید به نظر می‌رسد. بچه‌ها چشمان‌شان را تنگ و ریز کرده‌اند. با این همه اغلب‌شان لباسی بافتنی بر تن دارند _ این تناقض چه فصلی را نشان می‌دهد؟ بچه‌ها آفتاب‌سوخته‌اند با موهایی به غایت کوتاه. چند ساله‌اند؟ جثه‌شان نشان می‌دهد دور و بر هفت هشت سال را دارند. همه ریزجثه ‌اند و لاغر. بیست نفر تنگ و فشرده کنار هم، زیر آفتاب داغ، روی زمینی خاکی گرد آمده‌اند که عکس یادگاری بگیرند، عکس یادگاری با معلم‌شان. معلم‌ تنها کمی از آن‌ها بلندتر است. چند ساله است؟ نمی‌توان فهمید. دستانش به معلمان شهری نمی‌خورد، خاکی است و زحمت‌کشیده. چشمان او هم برای فرار از آفتاب ریز شده. مقابل دوربین راست و محکم ایستاده و ژست گرفته. و سال‌ها بعد، این بیست نفر بزرگ که شدند، عکس را به دیگران نشان می‌دهند، انگشت‌شان را روی تصویر معلم می‌گذارند و می‌گویند این هم معلم‌مان بود. «بود» تنها برای این‌که گذشته را نشان دهند. نمی‌دانند «بود» گاهی عریانی مرگ می‌شود. و او برای همیشه معلم‌شان خواهد ماند.

پ.ن.1. منبع این عکس را نمی‌دانم. آن را در وبلاگ رضا دیدم.
پ.ن.2. ولی مرگ، او نیز پایان نبود.



May 13, 2010 12:52 PM
و این چنین است بازنگری

جهالت، بیگانگی می‌آفریند و بیگانگی منجر به مبارزه هم می‌شود. یعنی هرآنچه که بدان علم نداشته باشی دشمن‌ات می‌شود و با آن به مبارزه برمی‌خیزی. جهل و بیگانگی که بیشتر باشد، مبارزه تا سر حد نابودی هم می‌رود. ایدئولوژیِ تکثیر شده از این مبارزه منجر به نابودی علم و حقیقت و خشکاندن آن می‌شود. گاهی این دشمن فرضی، دانش ِ سال‌ها تدریس شده در دانشگاه‌هاست، دانشی که با رنج تحقیق و مطالعه به دست آمده و برایش زحمت کشیده شده. حالا در راستای بازنگری در علوم انسانی، رشته «مطالعات فرهنگی» دانشگاه علامه منحل می‌شود. و معلوم نیست چه بلایی بر سر «مطالعات فرهنگی و رسانه» دانشگاه تهران بیاید.


پ.ن. گویا رشته «مطالعات زنان» هم تبدیل به «مطالعات اسلامی زنان» شده و احتمالا بسیاری از دروس‌اش تغییر می‌کند.