|
خوشخیم
کتابهایم را بو میکنم که مبادا بوی بیمارستان گرفته باشند. حالا باز میتوانیم به خندههایمان ادامه دهیم.
این اشکها هم نه وقت شادیشان معلوم است و نه غمشان، میبارند مدام.
.
بعضی وقتها
تنها راز میان من و
تمام روزهای بیپایان زندگی
فقط همین کلمات از کف رفتهاند
.
.
.
رازی میان تو و
همین روزهای ناممکن بیانتها.
«چارلز بوکوفسکی. آن سوی پنجره، سه پرنده کوچک. ابتکار نو»
کارگردی
اینجوری میشود که آدمی در اینجا بخواهد زمینه کاریاش را عوض کند _ مثلا دیگر در هیچ روزنامه و مجلهای کار نکند و عطای روزنامهنگاری را به لقایش ببخشد؛ بعد 4-3 ماه بیکار بماند و تصمیم بگیرد برای اعتراض هم که شده برود توی کافه کار کند. شاید یک روز که در کافه نشسته بودید، آدمی بیاید سفارشهایتان را تحویل بگیرد که مثلا فوق لیسانس است، دیجِی ِ خوبی از آب درآمده و از قضا به ارتباطات و جامعهشناسی و فلسفه و عکاسی هم علاقه زیادی دارد.
...
سفر با یبوست چه رابطهای دارد؟
احتمالا گم شدهام*
خوب که گوش کنی، از میان تمام جملهها و کلماتاش این موسیقی میزند بیرون. وقتی میخواهد تغییر کند، وقتی به تردیدهای چند سالهاش پشت میکند، پرونده را از دکتر روانشناس کِش میرود، به منصور میگوید دست از سرش بردارد، تنهایی سوار آسانسور میشود، میرود پیِ گندم. وقتی توی دلش تکرار میکند: «تغییر میدهم، تغییر میدهم، حتا اگر این تغییر هم تقدیر باشد»، این نتها میریزد توی دنیایش.
* احتمالا گم شدهام، سارا سالار. نشر چشمه
باز هم حذف
سادهتر از جهنمِ چهار سال پیش بود؛ آرژانتین رسما خراب کرد و حسرت قهرمانیاش را بر دلمان گذاشت.
کتابخوانی
داستانهای کتاب «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند*» را یکییکی میخوانم و جلو میروم. کتاب مرگ دارد، گم شدن دارد، هول دارد با کلی سوراخ سنبه که از توی آنها یک چیزهایی میزند بیرون، یک چیزهایی که بدجوری بوی مرگ میدهد. داستانها را یکییکی میخوانم و جلو میروم، خودم را جمع و جور میکنم از این همه هولی که به خواننده میدهد. به داستان «قمر گمنام نپتون» که میرسم دچار تهوع بدی میشوم. فضای داستان بدجوری کدر است، اعدام دارد، رخوت، با یک بوی نمدار که هوای تازه را از آدم میگیرد، بوی ماندگی و هوای سنگینی که صاف میافتد روی سینهات و میفشاردش.
* آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند. حامد حبیبی. نشر ققنوس
...
آن اوایل، هر روز میرفتم جلوی آینه، تا جای زخمهای روی کمرم را ببینم و حرص بخورم که این زخمها که شبیه دو هلال پررنگ و بزرگ کنار هم جا خوش کردهاند کِی کمرنگ میشوند، که نکند جایش بماند برای همیشه. روزهای بعدش که دیگر لازم به پانسمان نبود، جای زخمها خنده میآورد روی لبهایم، یاد خلخلیهایت میافتادم که شوخی شوخی هلام دادی، افتادم روی میز فلزی که نفسام را بند آورد و دیگر نفهمیدم چه شد. گریهام را فرو میخوردم تا تو ناراحت نباشی از شوخیات، که اشکهایت را نبینم، کمرم را با درد صاف نگه میداشتم تا فکر کنی مهرههای کمرم سالماند. حالا جای این زخمهای کمرنگ، اشکهایم را روان میکند مدام. منتظرم بیایی باز با هم بخندیم، تا مثل همیشه خالهام باشی، مادرم، خواهرم، دوستام. جای تو که روی تخت بیمارستان نیست، که هر روز خندههایت زردتر شود، که هر روز هوای آنجا رنجورترت کند. آن تومور لعنتی توی سرت چه میکند که دیگر نه خوب میتوانی بشنوی و نه خوب ببینی. روزهاست که خوراکم شده اشکهای بیامان، تنهایی. ببین دارم «شوق یوسف» گوش میدهم؛ کِی میآیی تا با هم بشنویم و بگرییم و بخندیم تا مرز جنون؟
سکوتِ نگاه
بارها شده بیایم اینجا کلماتی پشت هم ردیف کنم، تا حسرت فریادهای خاموش، راه گلویم را نبندد. اما نشده، منتشرشان نکردم، جایی پنهانشان کردم تا این روزگار که گذشت مرورشان کنم. بارها شده که بنویسم و بعد جملهها را سر به نیست کنم. این سکوت زیاد اینجا و خیلی خانههای مجازی دیگر معنی دارد، حرف دارد. اجبار است که کلمهها را زندانی کرده و نگاههایی که ناپیداست. راست میگفت:
«اين روزها حرفهاي بسياري براي «گفتن و نوشتن» و بيش از آنها، براي «نگفتن و در صفحه دل نهفتن» وجود دارد. گفت وگوي پررمز و راز «نگاهها» غوغايي به پا كرده است. پيش از اين هيچگاه شاهد چنين «غوغاي نگاه» در جامعه ايران نبودهايم. چه ميشود كرد؟ انگار هر روز كه ميگذرد، فهرست «حسرتهاي به دل مانده» و «آرزوهاي برباد رفته» ما قد ميكشد، قامت اميدمان پشت يك ديوار بلند، هر روز بلندتر از ديروز، گم ميشود! آيا كمكم داريم به اين وضع عادت ميكنيم؟»
احمد پورنجاتي. نگاه روز روزنامه اعتمادملی. مرداد 1388
این روزهای جام جهانی مگر میشود درس خواند؟
همچون جام گذشته، طرفدار آرژانتینام!
کلاسیکها و زمانهشان
کلاسیکها در تاریکترین و خونبارترین دورانها میزیستند.
هم آنان سرخوشترین و اعتماد[بر]انگیزترین آدمیان نیز بودند.
فیل. داستانکهای فلسفی برتولت برشت. ترجمه علی عبداللهی. نشر مشکی
دیوارنویسی
روی در دستشوییها و توالتهای دانشکدهمان پر از جملات و کلمات زشت و رکیک شده، به ندرت بتوان دستشوییای پیدا کرد که از این کلمات در امان مانده باشد. کلماتی که آدم را منزجر میکند. پیشتر در اوایل دوران ابتدایی بود که این در و دیوارنویسیها را در دستشویی میدیدم و چند باری هم در توالتهای بین راهیِ میانِ شهرها. آن موقع زیاد معنیشان را نمیدانستم و زیاد هم کنجکاوی نمیکردم. حالا تعجبآور است که در بهترین دانشگاه ایران، افرادی با این طبقه فرهنگی پیدا شوند و چنین حرکات سخیفی را انجام دهند.
پ.ن. در وبگردیهایم به وبلاگی از بچههای دانشکده رسیدهام که اینچنین راه نقادی را پیش گرفتهاند. مطالبشان را میخوانم و نمیدانم باید گریه کنم یا که بخندم.
خودبزرگبینی
توی شلوغی راهروهای نمایشگاه کتاب، مجبورم آهسته راه بروم. دو پسر جلویم هستند و گفتوگو میکنند. یکیشان با حرارت زیاد دارد برای دوستش تعریف میکند که: «کتابِ ... رو من بهش معرفی کردما. اون وقت چند روز پیش دیدم توی دانشگاه داره جلوی بچهها «کباده» میکشه که من کتابِ ... رو خوندم. هر کی میخواد بگه بهش بدم». بعد ادامه میدهد که حالا خوبه بیشتر کتابایی که خونده من بهش معرفی کردم. تا به حال عبارت کباده کشیدن را برای اینطور کارها نشنیده بودم. فکر کردم که خب حتما این کتابها را هم کسی دیگر به تو معرفی کرده. یا مستقیم و غیرمستقیم از جایی شنیدهای یا خواندهای. چرا اینطور باید طرف را کوچک کرد؟ که خود را بالاتر ببریم؟ بعد دیدم ما زیاد در جامعهمان از این حرفها میزنیم: «من براش کار پیدا کردم، حالا ببین بهمون محل هم نمیذاره. من کمکش کردم، اگه من نبودم معلوم نبود الان چه اوضاعی داشت. اگه من تو رو معرفی نکرده بودم بهت کار نمیدادن. اینو من کشف کردم. من اینو به اینجا رسوندم. وقتی اومد اینجا هیچی بلد نبود، من همه رو یادش دادم».
.
آفتاب از روبهرو میتابد و کمی مایل. آزاردهنده و شدید به نظر میرسد. بچهها چشمانشان را تنگ و ریز کردهاند. با این همه اغلبشان لباسی بافتنی بر تن دارند _ این تناقض چه فصلی را نشان میدهد؟ بچهها آفتابسوختهاند با موهایی به غایت کوتاه. چند سالهاند؟ جثهشان نشان میدهد دور و بر هفت هشت سال را دارند. همه ریزجثه اند و لاغر. بیست نفر تنگ و فشرده کنار هم، زیر آفتاب داغ، روی زمینی خاکی گرد آمدهاند که عکس یادگاری بگیرند، عکس یادگاری با معلمشان. معلم تنها کمی از آنها بلندتر است. چند ساله است؟ نمیتوان فهمید. دستانش به معلمان شهری نمیخورد، خاکی است و زحمتکشیده. چشمان او هم برای فرار از آفتاب ریز شده. مقابل دوربین راست و محکم ایستاده و ژست گرفته. و سالها بعد، این بیست نفر بزرگ که شدند، عکس را به دیگران نشان میدهند، انگشتشان را روی تصویر معلم میگذارند و میگویند این هم معلممان بود. «بود» تنها برای اینکه گذشته را نشان دهند. نمیدانند «بود» گاهی عریانی مرگ میشود. و او برای همیشه معلمشان خواهد ماند.
پ.ن.1. منبع این عکس را نمیدانم. آن را در وبلاگ رضا دیدم.
پ.ن.2. ولی مرگ، او نیز پایان نبود.
و این چنین است بازنگری
جهالت، بیگانگی میآفریند و بیگانگی منجر به مبارزه هم میشود. یعنی هرآنچه که بدان علم نداشته باشی دشمنات میشود و با آن به مبارزه برمیخیزی. جهل و بیگانگی که بیشتر باشد، مبارزه تا سر حد نابودی هم میرود. ایدئولوژیِ تکثیر شده از این مبارزه منجر به نابودی علم و حقیقت و خشکاندن آن میشود. گاهی این دشمن فرضی، دانش ِ سالها تدریس شده در دانشگاههاست، دانشی که با رنج تحقیق و مطالعه به دست آمده و برایش زحمت کشیده شده. حالا در راستای بازنگری در علوم انسانی، رشته «مطالعات فرهنگی» دانشگاه علامه منحل میشود. و معلوم نیست چه بلایی بر سر «مطالعات فرهنگی و رسانه» دانشگاه تهران بیاید.
پ.ن. گویا رشته «مطالعات زنان» هم تبدیل به «مطالعات اسلامی زنان» شده و احتمالا بسیاری از دروساش تغییر میکند.
|