|
Desert Storm Cards
کسی Trading Card هایی که زمان جنگ عراق و کویت پخش شده بود، داره؟ اسمشون Desert Storm، واسه سال 1991 و سه ست کامله. اینوریها، اونوریها، اگر دارین ممنون میشم بهم خبر بدین. واسه تحلیل نشانهشناسی درس متدولوژیام میخوام.
بخند
میم عزیز!
میدانم که باید سکوت کنم. اما دیگر این واژهها تاب زندانی شدن ندارند، باید رها شوند تا آرام گیرند. واژهها تنها از تو میخواهند که بخندی. حیف است شادمانیهایی که انسان را سرشار از بودن میکند، در اندرونی دلت خانه کند. حیف است زلالی چشمانت را با غبار بپوشانی تا مبادا دیده شوند. حیف است خندههای بیمحابایت را به دار بکشی تا مبادا شنیده شوند. خودت را نشان بده، پشت پردههای پُر از مه، پنهان نشو.
میم عزیز!
اگر کسی برای به آغوش کشیدن خندههایت نبود، خودت که هستی. برو جلوی آینه، به چشمانت خیره نگاه کن و بخند. ببین چه زلالی ِ زیبا و شور و شوقی کودکانه در آن موج میزند. ببین چشمانت چه سرشار از بودن و زندگی ناب میشود. ببین این پریشانی ِ بیمثالِ چشمانت را. بگذار سرگشتگی ِ خندههایت دل ِ جهان را بلرزاند. بخند و بگذار آدمیان در خُنکایِ چشمانت، دلارام شوند.
میم عزیز!
پشت تاریکیها، غمها، اخمها و آن خطوط عمودی و افقی پیشانیات پنهان نشو. دنیا را، اطرافیانت را و خودت را از این نعمت چشمانت و خندههایت محروم نکن. بخند و سرمستانه زندگی کن. فراموش نکن، این را واژهها از تو میخواهند: بخند، بخند تا آدمیان در نگاهت، در چشمانت بخت بگشایند.
بدرود
اگنس
بیست و دوم آذر هشتاد و هفت
آدمهایِ خوبِ زندگیام
پی ِ چیزی میگردم که نهایت قدردانیام را نشان دهد. اما وقتی جملههای خوب جای دگر زاده شدهاند، نباید واژهها را به جان هم انداخت؛ فقط باید به احترام سادگیشان سکوت کرد و بیانشان کرد:
«سپاسگزاری، رسم قشنگیست که من همیشه دوستش داشتهام و هر بار که آدمهای خوب زندگیام به من خوبی کنند با تمام بیتوقعیهایشان، به جاست که من سر کج کنم... و به تمام آنهایی که بخشی از زندگیم هستند بگویم که خوشرنگی خوبیشان تا گچ دیوار دلم فرو رفته است ... مثل هر بار».
ممنونم خانم دکتر عزیز، که مثل همیشه که نیازتان دارم با تمام گرفتاریها، بیوقتیها و سرشلوغیهایتان هستید و میشنوید. و ممنون نگین عزیزم، که همراهی میکنی حرفها، دلتنگیها و بچگیهایم را تا بلکه آرام شوم.
چو دریا دُر فشان، از جوش منشین*
میگویم دیگر دست و دلم به نوشتن از عکسها نمیرود؛ او که نیست، عکسنوشتههایم را نشان که بدهم. میگویم انگار نمیشود وارد دنیای عکس شوم و قرار هم نیست که بشود... و حالا انگار یک رگ حیات من که علاقه زیاد به عکاسی است، دارد میخشکد. میگوید عاشق باش و جهان را مثل او ببین.
حالا میخواهم دیوانگی کنم، فریاد بزنم، بیخیال نداشتههای دنیا شوم، بنویسم و ثبت کنم.
* میرزا نصیر اصفهانی
فلک را جور بیاندازه گشتست. دوستش دارم
واژهها
یکی از علاقهمندیهایم این است که در مورد کلمات، حروف و به طور واضحتر درباره نامها با دوستانم صحبت کنم. و بسیار هم اتفاق افتاده با چنان شور و شعفی از این دنیای کلماتِ پر از موسیقی و بو چیزهایی بگویم و شنونده واکنش زیادی نشان ندهد. در واقع نمیتواند بفهمد چرا من از این غرق شدن در دنیای واژهها/واژها لذت میبرم.
دیروز وقتی داشتم با شور و شوق، برای نگین و بهاره از کلمات میگفتم و تمام تلاشم را میکردم که بگویم فلان کلمه برای من چه صدایی دارد، تصدیق کردند که کلمات برای من موسیقی دارند. کلمات همه برای من موسیقیای دارند که اغلب از توصیف این صداها برای دیگری عاجزم، فقط صداهایی که نمود عینی دارند و برای شنونده ملموس است درک میشود، اما مثلا اگر میشد این احساسم از کلمات را با رنگ یا چیز دیگری که نمود بیشتری دارد بیان کنم حتما شنونده بهتر میفهمید.
برای همین است که من از کشف کلمات بسیار لذت میبرم، همانقدر که از کشف عطرها و بوهای مختلف. کلمات را بارها تکرار میکنم و نواهایی میشنوم که برایم بسیار لذتبخش است. مثلا وقتی میگویم «بارت» نوایی با صدای ویلنسل دارد با طنین محکم و با صلابت. «آکوآمارین» و «اونتورین» هم حتما همنوایی ویلنسل و پیانو دارند اما نتهایشان را نمیتوانم بیان کنم. و برای همین هم است که وقتی میگویم «آبی زنگارهای» و چندین بار تکرارش میکنم آرام میشوم، چون موسیقیاش مرا آرام میکند. برای همین است که به آدمهایی بیشتر نزدیک میشوم که بیانِ نامشان حتما موسیقی لذتبخشی برایم داشته باشد. بعضی از کلمات هم برایم بوهایی دارند که البته بهتر میتوانم توضیحاش دهم.
هوم! دوست دارم بیشتر دراین باره صحبت کنم. خوب میشد اگر راههایی پیدا میکردم تا شما هم موسیقی و بوهای کلمات را بشنوید و بفهمید.
پ.ن. قبلا نیما چیزهایی از حسآمیزی گفته بود، اینجا!
هزارتویِ آخرین
هزارتو به پایان رسید؛ و برای من که سکوت کرده بودم برای نوشتن آخرینش، بیتلاشی برای ماندگاری آن، چه کلماتی باقی میماند جز آنکه: «پایانی دگر».
مرثیه برای عزیزی از دست رفته است و آیا او برای من اینگونه بود؟
بعدنوشت:
خیلی ساده است. من هیچ وقت نمیتوانم بفهمم وقتی چیزی برایمان «مهم» یا «عزیز» است چطور حکم به نابودیاش را میپذیریم و «تلاشی برای ماندگاریاش نمیکنیم». و بعد هم این سوال را از خودم میپرسم که آیا واقعا هزارتو برایم مهم بود؟ عزیز بود؟ به آن خو گرفته بودم؟ چقدر برایم ارزشمند بود (چه میزان)؟ چقدر نبودش بر زندگی من تاثیر میگذارد/میگذاشت؟ دست کم با خودمان تعارف که نداریم، چرا مرثیههایی از سر احساسات بخوانیم؟ ترجیح میدهم رک و راست صادقانه حرف بزنم تا مرثیههای چند صفحهای بسرایم و یا حتا به کامنتی از سر دلسوزی اکتفا کنم، وقتی تلاشی نکردهام بهتر است ساکت بمانم.
پیگیریهای میرزا همانقدر برایم قابل فهم است، که اعلام کردن نداشتن توجیه یا دغدغهای برای فارسی نوشتناش و وقتی چیزی قائم به فرد است، آغاز، ادامه و پایانش هم بسته به اوست ـ این دست کم چیزی است که من از نحوه مدیریت هزارتو فهمیدهام و ممکن است از نظر فرد دیگر اینطور نباشد. با این همه، ارزش، شجاعت، اعتبار و جسارتِ میرزا را برای شروع، ادامه و خاتمهی هزارتو کتمان نمیکنم. تنها حرف صادقانهی من میتواند این باشد که: از اینکه محفلی بنا شد تا کمی به موضوعات و کلمات فکر کنم، بیندیشم، ثبتشان کنم و جرات انتشارشان را بیابم از تمام هزاتوییان ممنونم و از میرزا بیشتر.
...
بعد از مدتها که دلت هوس دور هم بودن میکند، بعد از مدتها که کنار هم مینشینید و شام میخورید، بعد از مدتها که تلویزیون را روشن میکنی و هواپیمایی سقوط میکند، غذا از گلویت پایین نمیرود، احساس خفگی میکنی و نمیتوانی فریاد بزنی. و بعد که دنبال تسکینی میگردی، کتاب فراموش شدهی «چای در غروب جمعه روی میز سرد میشود» جلوی دستت میآید و صفحهای که باز میشود: «آسمان دیگر جای تخیل و ابر و باران نیست، ...، یکبار دیگر، که هیچگاه بود، آن چشمان با رمزی از حیات، از هواپیما سقوط کرد». این نشانهها، یادآوریها، این خفگی تا کی باید ادامه داشته باشد؟
آوا
توی این همه سر و صدا و شلوغی، صداهایی هستند که آنها را بیشتر از بقیه میشنوم. یعنی میخواهم بگویم محال ممکن است وقتی دنیا میشود آوار ِ صدا و همهمههایی که روی سرت خراب میشوند، طوری که گوشات سوت میکشد و نمیتوانی تشخیص بدهی این صدا برای کدام وسیله و یا آدم است، طوری که انگار با میخ و یا همچو چیزی روی اعصابت خط میکشند و تا مرز جنون میبرندت، باز میتوانی بشنویشان. یعنی یک جوری جذبشان میشوی که انگار یکهو دنیا خاموش و تاریک میشود و نوری تو را به منبع صدا وصل میکند. انگار که هنرپیشهای بخواهد روی سن ِ تاریک خودنمایی کند و از آن بالا نوری رویش بتابانند. صداهایی که خودِ خودِ زندگی و آرامشاند.
خوب، معلوم است که یکیشان صدای شاتر دوربین است. که هنوز هم تا این سن نفهمیدهام دقیقا چه میگوید. مثلا میگوید کلیک یا چلیک یا چه. آهنگ صدایش همین است با همین «ی» که زیبا و خوشصداست، اما نمیدانم دقیقا با چه حروفی آدم را جذب خود میکند.
بعدی هم صدای قلم درشتی است وقتی دارد کلمهای روی کاغذ مینویسد. مثلا وقتی بخواهد سین را بدون دندانه و کشیده بنویسد، وقتی مرکب گیج میشود یا رویش کم میشود. آن وقتها یادم میآید که برادرم برایم سرمشق میگرفت و من تا جایی که میشد حروف را کشیده مینوشتم. بعد او هی اخم میکرد و خط میکشید روی نوشتههایم که چند بار بگویم این باید با سه نقطه پر شود نه پنج تا. و شبهایی یادم میآید که با صدای خطاطی و مرکب و قلماش به خواب میرفتم.
تناقضها
. دلم میخواهد جایی خودم را گم و گور کنم و کسی هم سراغی ازم نگیرد. گم و گور میشوم؛ تنهایی و آرامش و بیخبری و لذت؛ کسی هم یادم نمیکند. در این بیخبریِ همه از من و من از همه، یادم میافتد اندازهام پیش اطرافیان چقدر است: چرا هیچ کسی سراغی از من نمیگیرد؟ از اینکه کسی یادم نمیکند، اشک میریزم و لذت تنهایی و آرامشم هدر میرود.
. مرگ را دوست دارم. بیوزنی، جدایی، تجربه وضعیتی جدید و لذتی وصفناپذیر. خواب میبینم مردهام، میخندم و احساس سبکی میکنم؛ این، یکی از آرزوهایی بوده که دوست داشتم در جوانی به آن برسم. دیگر همه چیز تمام شده، بالای بالایم. مادرم را میبینم، بر جنازهام میگرید. پدرم گوشهای ایستاده، چشمهای زیبایش قرمز شده و مدام بغضاش را میخورد. خودم را میبینم و از اینکه مردهام و دیگر نیستم، میگریم. میخواهم باشم، فریاد میکشم و کمک میخواهم.
. از اینکه تعلق خاطری به کسی ندارم شادم. دلم نمیخواهد به کسی علاقهمند شوم. میخواهم این چند سالی که زندهام را فقط و فقط برای خودم باشم. این را بارها و بارها به اطرافیانم هم میگویم، اما آن ته دلم، دوست دارم کسی، جایی، منتظرم باشد.
...
از امروز ناگزیر
پنجره فقط دیوار میبیند
که سایهها در آن میمیرند
و ماه
همیشه از نیمرخ شیشهای دور
به خانه مینگرد
از این پنجره به بعد
من از دنیا میترسم
هیوا مسیح
...
حالا وسط این شلوغیها، شببیداریها، استرسهای زیاد که دلم را آشوب میکنند و دستانم را میلرزانند، استرسهای بیهوده که آرامشم را میگیرند، دلمردهام میکنند، میان این دیوارهایی که هر روز و هر روز بیشتر و تنگتر میشوند، میان این نقابهای خنده و شادی که هر روز به چهره میزنم تا کسی نداند درونم چه میگذرد، و فریادهایی که باید خالی شوند و نمیشوند و میشوند سیل اشکی که به وراجی ِ چشمها میمانند و رمقی برایم نمیگذارند، و خودخوریهایی که نباید اینجا نوشته شوند، دلم میخواهد الآن همه چیز را رها کنم، بروم دیدنش و بگویم دیگر خوفِ مردن ندارم، اما نمیشود... .
...
زمانی فرا میرسد که هر چه کردهای، هر چه نوشتهای، همهی کارها و اعمالت کمی به نظرت تکراری میرسد. انگار محکوم به آن هستی که تا ابد آنها را تکرار کنی... بعد ناگهان جلو چشمت آیندهای که برایت باقی مانده آشکار میشود، زمانی که برای نوشتن و کار کردن فرصت داری، چیزهایی که به نظرت تازه میرسد... کسی که آینده را فاقد هر چیز تازه ببیند کاملا خود را در زندان احساس میکند. تعریف زندان همین است. مگر نیست؟ وقتی که چیز تازه ممکن نباشد.
رولان بارت. «پروست و من». ترجمه احمد اخوت
این متن ِ مقدس
عطر، خودبیانگریست: نماهایی از شخصیت درونی افراد را به نمایش میگذارد. اکران درونِ غیرتصویری: سلیقهها را بر روی پرده میبرد و نماهایی رنگی و یا تصاویری سیاه و سفید از افراد میسازد.
عطر زاینده/سازنده است: میتواند شخصیتِ متفاوتی از فرد بهوجود آورد/بسازد.
عطر مسخکننده است: تبلور خاطرهها و سازنده موقعیتهای نوستالژیک.
عطر سرخوشی ِ خیال است: بیشکلی را از بین میبرد، حضور میآفریند.
عطر، چکیدهیِ معنایِ متونِ مغشوش ِ درونِ آدمیست.
از نو
نیاز بود تا کسی بیاید، تمام آمال و آروزهای انسانی و علمیام را به هم بریزید، تمام آنچه که سالها ساختهام را به چالش بکشد و بگوید برو دوباره بساز، از نو.
باید دوباره روشن کنم چه میخواهم و کجا به آن میرسم، برای چه چیزی میخواهم بمانم یا بروم. اینطوری وقتی ارشد تمام شد، بلاتکلیف نخواهم بود.
دنیای نامها ـ 1
بعضی از نامها آدم را عاشق میکنند: حُسنا، وقتی نرم و آرام خوانده شود. با الفِ قامتش و نوناش، نا: به نازکای خیال و ضمهاش: به دلربایی نتهای موسیقی.
|